| تبليغات | X | |
![]() | ||
...
«من نمی دونم چرا خسروشکیبایی سرطان کبد داشت؟! اما می دونم که سرطان کبد رو بعضی ها چه جوری می گیرند»!
هیچ وقت رنگ پوست مردی که در نزدیکی ما زندگی می کرد و سرطان کبد داشت را یادم نمی رود...اون روزها من خیلی بچه بودم، تصادف بدی کرده بودیم و پدر به اجبار چند هفته ای خانه نشین شده بود. بعد از چند شبی که تقریبا یک سوم مردم شهر از گنده و کوچک! سر از خانه ما در آورده بودند به عنوان! عیادت و ما بیشترشان را نمی شناختیم و خانه با گل و کمپوت و شیرینی یکی شده بود، طوری که در طول روز کار من شده بود بروم طبقه بالا و با کمپوت های اهدایی! بازی کنم وخانه بسازم...
اصلا داشتم چی می گفتم ؟
مرد همسایه را ...
اون بابای بهارک بود، دختری که همیشه به خاطر بازی با او، سرزنش می شدم، چون می گفتند «دختر خوبی نیست»! یک دخترک کوچولو که موهاش را دم گوشی می بست و قشنگ بود و خوب، در واقع آنها حق داشتند که می گفتند دختر خوبی نیست! چون اولین بار مساله سکس را _ در 7 سالگی_ اون برایم توضیح داد( هرچند من نمی فهمیدم یعنی چه! و فکر می کردم دارد یک گناه را که آدم های بد می کنند را تعریف می کند! وهمیشه در کمین بودم ببینم نکند زن و شوهری باهم گناه کنند!) و بهترین رمان هایی که خواندم را در _10 سالگی _ اون بهم داد، زن سی ساله و گوژپشت نوتردام و البته چند تایی هم خرمگس و زندان زنان و بهم یاد داد که حتی کتاب هم سوپر داره! مثل همان کتاب زندان زنان(خوب من اون موقع فکر می کردم که قلم مقدسه و نمی شود باهاش هر چیزی را نوشت!)
دلم می خواهد درباره اش بنویسم، که با چشم های خودم دیدم که دختر قشنگ و تک مرد همسایه ما بعد از فوت بابایش قربانی چه چیزهایی که نشد و نهایتا به دنبال تهمت هایی رفت که دیگر تهمت نبودند ...خوب اون مثل یک اینه زلال بود ...یک روز توی _ 14سالگی_ که به دنبال طوطی اش به باغچه بزرگ و سرسبز ما کشیده شده بود برایم تعریف کرد که کمیته او را گرفته و از مرد مومن و با تقوایی گفت که چقدر رویش تاثیر گذاشته بود و راه را بهش نشان داده بود (و من این را همیشه می دانستم که مرد با تقوا وجود ندارد!) و نمی دانم که نهایتا همان مرد با تقوا پروای بهارک را ازش گرفت یا یک مرد با تقوای دیگر؟!...البته بهارک تا مدتها بعد از آن محجبه شده بود، یعنی چیزی که در _ سن 6 سالگیش_ عموی گرامی بنده با زور اسلحه می خواست وادارش کندو خیلی راحت کلاشش را گذاشته بود زیر گلوی بهارک و بهش گفته بود« اگه دیگه اینطوری توی کوچه بیاید می کشدش!»نمی دانم شاید تاپ و دامن کوتاه و زیبایی بهارک کوچولو تقوای عموی من را هم لکه دار کرده بود! ومن تمام بچگی با دیدن بهارک به این فکر می کردم که چرا مامان بابایش اسمش را «بهار» یا «بهاره» نگذاشتند تا وقتی بزرگ شد کسی با «ک» تصغیر «بهارک» صدایش نکند! وحالا می فهمم که بهارک بعد از گذاشته شدن اون اسلحه زیر گلویش دیگه هرگز بزرگ نشد.
بعدها شنیدم که بهارک فاحشه شده باور کردم و نکردم اما ...بحث، بحث بهارک نبود! من از مرد همسایه می گفتم که سرطان کبد داشت و پدر بهارک بود، کجا بودم؟
هیچ وقت رنگ مردی که در نزدیکیمون زندگی می کرد و سرطان کبد داشت را یادم نمی رود...اون روزها من خیلی بچه بودم، تصادف بدی کرده بودیم و پدر به اجبار چند هفته ای خانه نشین شده بود ...شبهای بلند تابستان توی ایوان بزرگ خانه رو به باغ می نشست و کتاب می خواند که یک شب مرد همسایه وقتی دیگر بقیه به عیادت نمی آمدند، آمد و کنار پدر نشست به صحبت و بعد از آن هرشب آمد و بعد هم مُرد! عین فیلم ها تعریف داستان زندگیش که تمام شد ، مرد!... ومن در عین بچگی به پدر که به حرفهای دیگران که اعتراض داشتند که او در خانه تو چه می کند ؟اهمیتی نمی داد،افتخار می کردم(که پدر مثل خودم شده بود!) ومن هرشب گوشه حیاط می نشستم و به داستان زندگیش که با پدر می گفت گوش میکردم، که البته هضمش برایم بسیار سنگین بود، زندگیش عجیب بود و جالب تر از همه، تک پسر و ناز پرورده بودنش بود که او را به شکست کشانیده بود و پدرش راه و رسم زندگیش نیاموخته بود و من به این فکر می کردم که چرا خودش همین کا را با بهارک تکرار می کند ...
من رنگ عجیب مرد همسایه را فراموش نمی کنم، مرد سبزه ای که رنگ پوستش با زردی و مهتابی رنگی عجیبی قرین بود و وقتی که وارد آن قسمت از زندگیش شد که از خمر دائمش پرده برداشت زرد تر شد...

چند ماه پیش که خسرو شکیبایی را دیدم (بازیگر محبوب من در تمام ادوار زندگی، کودکی تا جوانی !)
تا چشمم به او افتاد خنده بر لبانم ماسید...رنگ مرد همسایه مان را داشت، سالها بود فراموش کرده بود، بهارک را، خانه قدیمی مان را و داستان زندگی مرد همسایه را...
هی به ذهنم نهیب زدم که نه این رنگ طبیعی خسرو شکیبایی است، نهیب مسخره ای بود! چون من و مانی بارها و بارهاو هر فیلمی که دیده بودیم بر سر رنگ خسرو شکیبایی با هم صحبت کرده بودیم!رنگ پوستش! همیشه به نظر من یک رنگ خارق العاده بود که مثل هیچ رنگی نبود نه سیاه و نه سبزه، نه قهوه ای...رنگی که من عجیب دوست می داشتم و حالا داشتم سعی می کردم به خودم بقبولانم که
آن، همان رنگ است و هیچ ناخالصی ای از زردی و مهتابی در خودش ندارد...
امروز صبح زود اولین خبری که از مرگش دیدم سکته قلبی بود خیالم راحت شد که او به مرگ مرد همسایه نمرده و من اشتباه کرده ام اما...
لینک: آزادی را دوست دارم فرقی نمی کنه یه یک دانشجوی دربند ایرانی باشه یا یک اسیر لبنانی یا یک دزد زندانی...
اما اسارت ...
واسه خاطر دل توست...
...
ساعت 8 صبح 5شنبه می زنم بیرون، هوا ابری است و گاه گاه هم می بارد، توی خیابان ها می چرخم، بی جهت و بی مقصد ، روز خوبی نیست، تهران زیادی خلوت است، همه تضادها دست به دست هم می دهد که حالم گرفته شود؛ هوای بارانی تیر ماه و روز خلوت تهران شلوغ، الکی به یاد فیلم The last man on earth is not alone می افتم، اتوبان امام علی گوشه ای نگه می دارم و شیشه را پایین می دهم ، تازه می فهمم که استاد(شجریان)مدتهاست دارد توی ضبط فریاد می کشد که « دلش فریاد می خواهد»!... سیگاری می گیرانم(دور از چشم مرجان توی مونترال) و یک دفعه به این فکر می افتم که اولین بار کی من با موسیقی سنتی آشتی کردم که حالا خوراکم شده است؟...آخرین قهرها را یادم هست، سالها پیش توی جاده های شمال که من به دنبال هر آهنگی بودم که شجریان و ناظری و ایرج و گلپا و ... نباشد. رپ و متالش فرق نمی کرد، فقط سنتی نباشد و پدر بزرگوار که الان در بلاد کفار نمی دانم به چی گوش می دهد، حتی به محمد اصفهانی هم رضایت نمی داد! ( به یاد دوران نظامی گریش و درجه هایش که هیچگاه حقوق تلطیفش!نکرد) فقط چهچه استاد شجریان و من تا مقصد واقعا حات تهوع می گرفتم و کوه ها و درختها به دوران می افتاد دور سرم تا در مکان مناسب واقعا بالا می آوردم از صدای شجریان!!
حالا چند سالی گذشته است و راه و بی راه همدمم شجریان است و ناظری و کامکارها و بنان و ایرج و گلپا و حتی سید خلیل و گاه گاهی به اندازه سر سوزنی حتی به محمد اصفهانی هم راضی نمی شوم...به روش سهیل وبلاگستان زیر و رو می کنم ذهنم را اما نمی یابم اولین باری را که با سنتی آشتی کردم (ونه سنتها) وبه اینجا رسیدم، باران نم نم می بارد، من گوشه اتوبانی با پایانِ ترمی، انگار 20سال پیر تر شده ام و همایون همچنان ادامه می دهد « سمن بویان غبار غم ...» اینبار دیگه زده است توی خال از شعرهای نوستالژیک من، هر جا که بزمی بود و بساطی و فالی و حافظی، همین برای من می آمد، حتی موقعی که دیگر فال برایم معنا نداشت اما باسط به هر بهانه ای برایم می گرفت...این که همیشه همین شعر بیاید بیشتر به عادت تبدیل شده بود تا به سوالی عمیق در ذهنم که چرا؟...بیست و پنج سال کم نبود دیگر!
سمن بویان غبار غم چو بشینند ،بنشـــــــــــــانند
پری رویان قرار از دل چوبستانند(بستیزند)،بستانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند، بـــــــرخیزند
نهال سوز(شوق) در خاطر چو برخیزند، بنشاننــــد
زچشمم لعل رمانی، چو می بینند (می خندند)می خندند(می بارند)
ز رویم راز پنهانی چو می دانند(می خندند)، می خوانند(می بارنــــد)
سرشک گوشه گیران را چو دریابند، در یابنـــــــــد
رخ از مهر سحر خیزان، نگردانند اگـــــــــــر داننـــد
دوای درد عاشق را کسی کو سهـــــــــــل پندارد
زفکر آنان که در تدبیــــــــــــــــــر درمانند، درماننــد
چو منصـــــــــــــور آن مراد آنان که بردارند ، بــــــــــــــردارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند، می خوانند(می رانند)
پ.ن1: توی پرانتزی ها تصحیح دکتر قاف و دکتر غین است! و بی پرانتزها مال یه حافظ قدیمیه، تازه مال دکترین یک بیت هم اضافه تر دارد! نمی دانم جریان راه علی است و کهکشان یا هیچ ربطی نداره؟کاما ها را هم به سلیقه شخصی گذاشته م!
درین حضرت چو مشتاقان نیـــــــــــــــــــــاز آرند، ناز آرند
که با این درد اگــــــــــــــــــــــر در بنـد، در مانند، درمانند
قبول دارم، شعر را خراب کردم! البته اعتراف کنم که من از شعر، فقط بلدم لذت ببرم و هیچ چیز دیگه ای حالیم نیست.
پ.ن2: خانم لنگ دراز لینک این سایت باحال را داده که با دادن مشخصات میگه که ما در زندگی قبلی چی بودیم و کی بودیم و چه کردیم که این شدیم بنده عارضم که خانمی محترم در افریقای شمالی بوده ام که مفتخر بوده ام به شغل شریف کتابداری و یا شغل شریفتر...(خودتان بخوانید!)
You were born somewhere in the territory of modern North Africa around the year450. Your profession was that of a librarian, priest or keeper of tribal relic
پ.ن۳:اگر روی کودکان زیادی حساس هستید و ممکنه با دیدن این تصاویر، مثل من مدتها غمباد بگیرید لطفا این لینک را کلیک نکنید.
پ.ن۳: نزدیک ۱۸ تیره، کسایی که اون روز دانشجو بودند و بودند! هیچ وقت دردش را فراموش نمی کنند و من حالا ، راستش میشد ازش یک قصه نوشت اگر مدعیان از تویش حرف در نمی آوردند...استاد را.هنما یم مسئول مستقیم بررسی حوادث کو.ی دانشگاه و ق.تل های ز.نجیره ای بوده است که مثل خیلی از مدعیان اصلاح طلبی های دیگه آگاهی را با سکوتش نابود کرد و بازیچه مان کردو من هربار با دیدنش کسی را می بینم که می توانست یاریمان کند اما...بی خیال.
پ.ن۴: یک ماه دیگه
کامل شد...
